فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
152
كليات ( فارسى )
خراب كوى خرابات را از آن چه خبر * كه اهل صومعه را بهترين مقاماتست ؟ 1610 اگرچه اهل خرابات را ز من ننگيست * مرا نصيحت ايشان بسى مباهاتست كسى كه حالت ديوانگان ميكده يافت * مقام اهل خرد نزدش از خرافاتست گليم بخت كسى را ، كه بافتند سياه * سفيد كردن آن نوعى از محالاتست « 1 » كجاست مى ؟ كه بجان آمدم ز خستهدلى * كه پر ز شيوه و سالوس و زرق و طاماتست مقام دردكشانى كه در خراباتند * يقين بدان كه وراى همه مقاماتست 1615 كنون مقام عراقى مجوى در مسجد * كه او حريف بتانست و در خراباتست 1 - 2 - 3 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16 نديدهام رخ خوب تو ، روزكى چندست * بيا ، كه ديده به ديدارت آرزومندست به يك نظاره به روى تو ديده خشنودست * به يك كرشمه دل از غمزهء تو خرسندست فتور غمزهء تو خون من بخواهد ريخت * بدين صفت كه در ابرو گره درافگندست يكى گره بگشاى از دو زلف و رخ بنماى * كه صد هزار چو من دلشده در ان بندست 1620 مبر ز من ، كه رك جان من بريده شود * بيا ، كه با تو مرا صد هزار پيوندست مرا چو از لب شيرين تو نصيبى نيست * از آنچه سود كه لعل تو سر بسر قندست ؟ كسى كه همچو عراقى اسير عشق تو نيست * شب فراق چه داند كه تا سحر چندست ؟ « 2 » 1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16 جانا ، نظرى ، كه دل فگارست * بخشاى ، كه خسته نيك زارست بشتاب ، كه جان بلب رسيدست * درياب كنون ، كه وقت كارست 1625 رحم آر ، كه بىتو زندگانى * از مرگ بتر هزار بارست
--> ( 1 ) سعدى : گليم بخت كسى را كه بافتند سياه * به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد ( 2 ) مطلع غزل سعدى : شب فراق چه داند كه تا سحر چندست * مگر كسى كه به زندان عشق در بندست